شعر ياس

 

     

 

باتو

کجا خریده ای یک آسمان لطافت را

نگاه عاشق و دستان ریز بافت را

 

چه طور می شود آخر که خرج کرده خدا

در آفرینشتان آینقدر ظرافت را

 

ببین که حلقه اشکم بدور عکس شما

چه طور می کند  این روزها طوافت را

 

قرار بود که من مرد قصه ات باشم

که من صدا بزنم مرغ کوه قافت را

 

ولی چه شد که به یک باره ابرهای سیاه

گرفت نیلی آن آسمان صافت را

 

تو از قبیله عشقی ... بهار زاده شدی

به نام غم نبریدند بند نافت را

******  

سلام فصل زمستان ... بیا و خوبی کن

بگیر از سر گلهای ما لحافت را

****

سپند دود کن آری و ان یکاد بخوان

به غم گره زده شاید کسی کلافت را

 

سکوت می کنی اما دوباره می پرسم

کجا خریده ای یک آسمان لطافت را

 

محمد حسین نعمتی- پاییز ۸۴

دکلمه این شعر را از اینجا دانلود نمایید

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمد حسین نعمتی نظرات ()

فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید

از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید

 

می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است

فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید

 

این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد

وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید

 

اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم

مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید

 

امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد

امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:

 

مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا

فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی  فهــمید

 

دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم

بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید

 

بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور

راز تــونـه گـفــتـم  پریـنــو آدمــی  فـهـمید

 

هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه

از مهـره  مار و طلسم و هر چه می فهمید

 

بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد

هـرچـند از باران چشـمـم  نـم نـمی  فهمـید

 

مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا

یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط محمد حسین نعمتی نظرات ()

اين غزل زيبا هم از جنای آقای علی بهمنی از وبلاگ گولزنا

برقص تا هيجان از تنت به در بزند
بچرخ تا كه زمين زير پات پر بزند
بنوش قوطي ودكاي ما هميشه پراست
بنوش تاكه سلامت تو را به سر بزند
بخند ،چرخ ،بزن يا بخند تا در من
تب غزل فوران عاشقانه تر بزند
تو از تبار بـهار نديدهاي دختـر
مباد ديده شومي تو را نظر بزند
مباد گرگ هوس باز قرتي رنسانس
به روي نام قشنگ تو ضربدر بزند
(محيط خانه من عرصه رهايي توست
مباد زاغ سياه مرا كه خر بزند
سياه گيس خودت را بپا كلاه مرا
كه گيسهاي تو را شانه باد اگر بزند
به رسم غيرت اجداد خود مي آشوبم
كه در مسير تو حتي نسيم پر نزند
بپا دلم نهراسد به جوش خو نكند
و آستين نبردي دوباره ور نزند
بپا كه عاشقت از اتهام نامردي
به كوه سر ننهد دست بر كمر نزند
وگر نه برنو كهنه است و نيمه شب شليك
كه دَ ،دَ در بزند يا دَ،دَد،دَدر نزند

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط محمد حسین نعمتی نظرات ()

اين رباعی های زيبا هم از آقای جليل صفر بيگی است از وبلاگ واران

بی تعارف!

 

راهم راهم راهم راهم راهم

 

گم گم گم گم گم گم در راهم

 

من آبروی رباعی ات را بردم

 

خيام!من از تو معذرت می خواهم

 

*************

باد آمد و رخنه کرد در باورها

پاییز وزید در رگ دفترها

بر روی ترانه های من بسته شدند

درها درها درها درها درها

 

۲

شاید من و تو به هم نباید برسیم

تا نوبت ما هم به سر آید

برسیم روزی من و تو به هم...

خدا می داند

شاید

         شاید

                   شاید

                                            شاید برسیم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط محمد حسین نعمتی نظرات ()

شعر از محمد علی پور شيخ علی از وبلاگ آپادانا ۲۰۰۵

ببخشيد يک سوال

از چشمهای من هيجان را گرفته ايد
اين روزها عجب خودتان را گرفته ايد

ارديبهشت نيست که ؛اردی جهنم است
لبهای سرختان که دهان را گرفته ايد-

به چرت و پرت و فحش و ... ؛ببخشيد مدتی است
ازشعرهام لحن و بيان را گرفته ايد

خانم جسارت است ! ببخشيد يک سوال
با اخمتان کجای جهان را گرفته اید !؟

خانم ! شما که درس نخواندید پس کجا -
کی دکترای زخم زبان را گرفته اید !؟

خانم جواب نامه ندادید بس نبود !؟
دیگر چرا کبوترمان را گرفته اید ؟

*
خانم عجالتا برویم آخر غزل
نه این که وقت نیست ؛ امان را گرفته اید

اما به ما نیامده دل کندن از شما
...
نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط محمد حسین نعمتی نظرات ()

من با غزلی قانعم و با غزلی شاد

تا باد ز دنيای شما قسمتم اين باد

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٤ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط محمد حسین نعمتی نظرات ()

با سلام دوباره

غزلی از جناب اقای بهراميان دوست بسيار گرامی از وبلاگ ساراشعر

پيشنماز
قبله کمی متمايل به چپ

آمد درست زير شبستان گل نشست
دربين آن جماعت مغرور شب پرست
يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...
حالا درست پشت سر من نشسته است
اين بيت مطلع غزلی عاشقانه است
اين سومين رديف نمازی خيالی است
گلدسته اذان و من های های های
الله اکبر و انا فی کل واد ... مست
سبحان من يميت و يحيی و لا اله
الا هو الذی اخذ العهد فی الست
(يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)
او فکر می کنيم در اين پرده مانده است
...................................................
سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو
با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست
دل می بری که...حی علی ...های های های
هر جا که هست پرتو روی حبيب هست
بالا بلند!عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
باران جل جل شب خرداد توی پارک
مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست
آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پريد
نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست
سبحان من يميت و يحيـــــــــــــی و لا اله
الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست
سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد
سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست
سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده
سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست
سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...
سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟
زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين
تا اهدنا الــ ... سرای تو راهی نمانده است
مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم
افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست

***
(يک پرده باز بين من و او کشيده اند
سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)

نوشته شده در پنجشنبه ٤ تیر ،۱۳۸۳ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط محمد حسین نعمتی نظرات ()

در اين وبلاگ بهترين اشعار روز و گذشته را خواهيد خواند

اميدوارم که استفاده نماييد

نوشته شده در جمعه ۱٥ خرداد ،۱۳۸۳ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمد حسین نعمتی نظرات ()

مرگ قو

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ  ، آرام نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد  ، آنجا بمیرد !!

شب مرگ ، از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود  ، تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قويی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آ غوش دریا بر آمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو ، دریای من بودی آغوش واکن

که میخواهد این قوی زیبا بمیرد

 

 از سروده های مهدی حمیدی

 

نوشته شده در جمعه ۱٥ خرداد ،۱۳۸۳ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط محمد حسین نعمتی نظرات ()


Design By : Pichak